خستم.......
:(
اینکه که بازم بزاری و بری و من بمونم و __________
الان زندگی من تو اون زمان و اون وقع اس...اینکه هیچی سر جای خودش نیست...
چقدر دلم میخواد برگردم به 4 سال پیش...4سال پیشی که دغدغه های ذهن کوچیکم انقدر عذاب آور نبود....
چقدر زندگی کثیف شده...چقدر بیرحم.....
به کی باید شکایت کرد؟؟به خدایی که حتی نمیدونی چرا داره این بلا رو سرت میاره....
چقدر زندگی سخته وقتی مجبوری هرروز بزنی به کسخلی و بگی هیچ اتفاقی نیفتاده...
چقدر سخته نگاههای نگران مادرت....
چقدر دیدن بدترین شرایط برای عزیزترینت سخته...
چقدر سخته هیچ کس نگران بارداری خواهره نیست.بسکه غم زیاده....
_________
حس میکنم کم آوردم.....اما مجبورم واسه نزدیکترینهام بلند شم و بخندم...
خدایا تاوان نامردیتو چه جوری باید گرفت؟؟؟
تاوان بی عدالتی رو؟؟؟
حتی تو هم تازگیا در آدم میمالی...
________
من میترسم....من میترسم از روزی که اون اتفاقی که نباید بیفته بی افته.....
من میترسم.....
.....
خدایا تموش کن این بازی تازه رو....این یکی دیگه تحملش آسون نیست....
آخه چه مرگته که کردی تو زندگی ما و نمیکشی بیرون....
از انگشت کردن زندگی ما چی عایدت شده که تمومش نمیکنی...
فاک
یا باید چشمام و اونقدر باز کنم و واقعیت هارو ببینم.....
یا باید ازت دورشم و برم.....
________
حس میکنم این دفعه دیگه قدرت گذشت کردن ندارم...حواست رو جمع کن
وقتی سرفه هات تا ما تحت ات رو میلرزونه....
وقتی از بدن درد مث یه تیگ گوشت بیفتی....
_________
مهم نیست....
____________
مهم اینه که تو خونه تنها باشی و یکبار هم زنگ تلفن به صدا درنیاد برای پرسیدن حالت
_______________
اینم مهم نیست....
__________
مهم اینه که وقتی با بغض زنگ میزنی به مامانت که حالت خیلی بده و داری میمیری..
بگه نمیتونه بیاد پیشت.....
________
نمیدونم شاید توقع ام زیاده
روز از نو....روزی از نو.....
داشتم فکر میکردم خوب اومدیم و الان زلزله اومد و همه خواستن بمیرن یکیش من...
بالاخره یه حرف آخری...یه حلالیتی....یه کوفتی
حالا هی فکر میکنم میبینم به اعضای خانواده ام که چیزی نمیخوام بگم...
دوستامم که خوب همه چی و میدونن....
میمونه دوس پسره........
در کل این دوس سره همه جا باید مث برج میلاد سر بلند کنه
_______
جفت گوشیهارو سایلنت کردم و گذاشتم روی میز و با خودم نبردم...
با فکر اینکه : خوب کسی با من کاری نداره که زنگ بزنه .....
آخر شب که اومدم خونه دیدم دوس پسره اس ام اس زده...
قلبم تو شرتم میزد _______
....
تمام احساس هام قاطی شد..
عشق...دلتنگی..نفرت...تلافی...
میدونم که چقدر به خودت فشار آوردی و خودت و راضی کردی که رو غرور تخمیت پا بزاری و
بهم اس ا اس بدی....
و من با یه جمله همش رو جریحه دار کردم .....
نمیدونم چرا این اس ام اس رو بهت زدم.....
اما حتی یک درصد هم از دوس داشتنم کم نشده....
یکبار...و تنها یکبار مث خودت رفتار کردم
لطفا درست رفتار کن...این یک بار رو
هم تو رو نرو( نون با کسره..بقیه اش سکون) بقیه ای هم بقیه رو نرو تو .....
حالا هی میخواید با هم سازگاری کنید یا جلوی چشم هم نیاید نمیشه ...
امروز تمام اعضای خانواده رو اعصاب من کردی میرقصند....
______
حالا این وسط یه عروسیه تخمی جدا هم دعوت باشی و عروس و دوماد و کل مهمونا به هیچ جات نباشند
و هی مامانه ازت بخواد ابروهات و برداری و موهات و براشینگ کنی....
دیگه ببین چه حالی میشی..
اگه گهگاهی حوصله ی هیچ بنی بشری و نداشته باشه...
اگه گهگاهی دلش واسه دوس پسره تنگ نشه....
اگه گهگاهی نشاشه به هرچی تعارف و عرف و فلان شعرهای دیگران...
پس زندگی نکرده.....
اما فقط گهگاهی :)